تبليغاتX
تــــامّــــلات و تــــحمّــــلات

چند روز پیش  این خبر (تلاش پنج دختر امریکایی برای تجاوز به یک دانشجو) را در گوگل پلاس خواندم طبیعی است که از اینچنین خبری می توان فهم های متعددی داشت:

1.       برداشت اول: برداشتی رایج است که احتمالا نزدیکترین برداشت به مقصود نویسنده خبر و گرایشات سیاسی سایت بازنشر دهنده آن است که: دیدید آمریکا عجب کشور بدی است و در آن چقدر فساد رایج است!! در این کشور دخترها به پسرها رحم نمی کنند و در آخر سال تحصیلی با وقاحت تمام لباس از تن خود کنده و به حرکات قبیحه می پردازند پس ببینید که ما در گفتن مرگ بر امریکا حق داریم. مرگ بر امریکا، مرگ بر معدن و ماخذ فساد دنیا، مرگ بر کشوری که در آن .....

2.       برداشت دوم: برداشتی مبتنی بر فهم حقوقی از مفهوم «تجاوز» است که اصلا مگر تجاوز زن به مرد معنا دارد؟!؟ و اصلا مگر اگر مرد نخواهد، امکان ارتباط جنسی وجود خواهد داشت؟! که حال ما بر آن عنوان تجاوز و یا ... را بگذاریم.

این این معنا هم قطعا در مد نظر نویسنده خبر بوده است. چرا که می نویسد:«آزار جنسی بر اساس قوانین ولایت آریزونا جز در صورت موافقت دو طرف ممنوع است». و سعی دارد با تبیین مفهوم جرم از دیدگاه قوانین ایالت آریزونا به ما بگوید که چون در این مورد رضایت شخص وجود نداشته است، به همین دلیل عنوان جرم و تجاوز صادق است.

3.       برداشت سوم: برداشتی اخلاقی است که در آن انسان به یاد اشخاصی همچون میرزا رجبعلی خیاط و بزرگانی همچون او می‌افتد که بر هوای نفس شان و پیشنهادات شیطانی از این سنخ فائق آمدند و از همین بابت به کمالی والا دست یافتند و ره صد ساله را یک شبه رفتند. و احتمالا با ذهنی ریاضی وار باید بگوید اینجا که از دام پنج پیشنهاد شیطانی یکجا گریخته احتمالا سرعت سلوکش پنج برابر خواهد بود و کمالش نیز پنج برابر.

4.   برداشت چهارم: این برداشت قطعا دورترین برداشت از مقصود نویسنده خبر است .برداشتی که قطعا از کوچه پس کوچه های ذهن نویسنده خبر هم رد نشده است. برداشتی  که تنها از ذهنی بر می آید که با عینک خود به جهان می نگرد و در واقع چون به چشمم داشتم شیشه کبود زان جهت دنیا کبودم می نمود.

در واقع من از عینک خود به این واقعه می نگرم و در آن فرع خبر را اصل قرار داده و اصل را فرع قرار می دهم. مصادره ای که در آن بتوانم مقصود را خود را برجسته کرده و به دیگران هم نشان دهم.

به نظر من در متن این خبر یکی از مهمترین ادله مبنی بر علوم انسانی بومی وجود دارد!! دلیلی که به وضوح نشان می دهد که علوم انسانی و تعاریف موجود در آن تنها علومی صرف نیستند بلکه ایدئولوژی هایی هستند که بر ارزش های جامعه غربی استوار هستند!! حال چگونه می توان این دانش ها را به عنوان نسخه های شفابخش جامعه خودمان استفاده کنیم؟!

اما این بخش کدام است؟

در متن خبر آمده است: «یکی از این دختران در بازپرسی اولیه اعتراف کرد که وی و دوستانش اعتقاد داشتند این دانشجو بیماری روانی دارد و پیش از این چندین بار از وی خواستند با آن‌ها ارتباط برقرار کند اما او هر بار به آن‌ها می‌گفت به دین خود پایبند است و بر اساس تعالیم دینی وی نمی‌تواند خارج از چارچوب ازدواج، ارتباط برقرار کند. »

آنچه که در این متن خودنمایی میکند حضور یک ارزش در قضاوت پیرامون یک واقعیت عینی که صحت روانی یا عدم صحت روانی است. واضح تر از این چگونه می توان بر اساس اندوخته های اجتماعی خویش در باب یک امر قضاوت کرد؟ یعنی اگر کسی نخواهد بر اساس معتقدات دینی خودش خارج از چارچوب خانواده رابطه جنسی برقرار کند ، بیمار خوانده می شود؟!! یعنی بر این مبنا نعوذ بالله باید بگوییم یوسف نبی بیمار بود که دعوت زلیخا را نپذیرفت؟؟!

نباید به سادگی از کنار این حرف گذشت. زیرا این دختران فاحشه های کاواره ها و دیسکوهای شبانه نبوده اند. اینها کسانی اند که در نظام های آموزشی غرب درس خوانده اند و به قول خودمان جزء تحصیلکرده های جامعه امریکا حساب می شوند. نباید حرف های اینان را به حساب دخترکان  ولگرد هیپی و... گذاشت . اینها  مصادیق تام و تمام مفهوم شهروند امریکایی هستند که بر اساس فهم امریکایی و سبک زندگی شان بر روی کارها ارزش گذاری می کنند و بر اساس همین فهم شان قضاوت می کنند. اینها کسانی هستند که چند صباح دیگر اندیشمندان جوامع امریکایی را می شوند.

آیا پررنگ تر از این  می توان  قضاوت های ارزشی یک جامعه را که نهایتا منجر به قضایای دستوری می شود در فهم آنها مشاهده کرد؟ اینجا یک اتفاق مهم معرفتی در حال رخ دادن است یعنی ما براساس یک گزاره ارزشی به یک واقعیت عینی داریم می رسیم؟ اصل اینکه چگونه چنین چیزی ممکن است که از گزاره ای ارزشی به گزاره ای توصیفی برسیم کاری نداریم!! مهم این است که اینچنین اتفاقی در مراحل پیچیده دانش هم می افتد. آشنایان به آراء کوهن و جامعه شناسان معرفت کرور کرور از این مثالها را می دانند و از حفظ هستند. اما مساله به این جا ختم نمی شود. مهمتر از این واقعه روی دیگر این سکه است.

درباره روی دیگر این سکه (واقعه) باید گفت که اینها همان هایی هستند که کتابهای شان در کتابخانه من و شما وجود دارد و هر از چندی برخی در برنامه های خانواده صدا و سیما کلمات اینها را با یک ادبیات بومی شده و بدبختانه گاهی حدیث مالی شده به خورد مردم می دهند!! با این اوصاف آیا واقعا توقعی غیر از این می رود که جامعه ما بعد از سی سال کارش به اینجا بکشد؟ ارزش ها دیگرگون شوند و آرمانها تغییر کنند؟ به نظر من این اصلا اتفاق عجیبی نیست و این تمام ماجرا هم نیست.

شما بیایید مضامین عرفانی ـ اخلاقی ما را به اینچنین انسانهایی که الزاما غربی هم نیستند بلکه در جامعه خودمان زندگی می کنند بلکه تنها ارزش های خود را از این حضرات دریافت کرده اند، ارائه کنیم ! به نظر شما چه فهمی از این مفاهیم خواهند داشت؟ مثلا فرض کنید که ما مضمون جوع ـ گرسنگی  ـ را که یکی از مضامین کلیدی سلوک عرفانی اسلامی است را به این حضرات رائه کنیم آیا مفهومی جز مازوخیسم و خود آزاری از آن فهم خواهند کرد؟ آیا از مفهوم صمت ـ سکوت ـ  چیزی جز یک افسردگی مضمن یا عدم توانایی برقراری ارتباط اجتماعی از آن خواهند فهمید؟

فهم این حضرات از مقام رضا چیست؟ آیا آن را چیزی جز تلاش های نظری یک انسان سرخورده می پندارند و آیا راه حلی جز کتابهای دیل کارنگی و آنتونی رابینز و یا کتابهایی مانند غورباقه ات را قورت بده و یا موفقیت در ده دقیقه برای آن می شناسند؟؟!

این قصه غصه ناک تر از این حرفهاست!!!!

نوشته شده توسط مرتضی روحانی  | لینک ثابت |

پیش نوشت:

نوشتن یادداشتی انتقادی درباره جاییکه روزی آنجا را اوتوپیای خود می دانستی و کودکانه امید داشتی که از آنجا ابرمردهایی برخیزند که معضلات را یکباره حل کنند و شبهات را یکباره پاسخگو باشند کاری بس دشوار است اما چه باید کرد!؟ چراکه اگر نقد نکنیم و نقد نشویم دچار دوری باطل خواهیم شد که لایزید إلّا خساراً.

دغدغه‌ی اسلامی سازی علوم انسانی در واقع بنیادی ترین دغدغه علمی ـ فرهنگی انقلاب اسلامی است که پس از دوران پیروزی انقلاب سریعاً خود را نمایان کرد. اگرچه این مساله در طول تاریخ انقلاب فراز و نشیب هایی داشته است ـ مثلا در دوران اصلاحات کمرنگ شد و احیانا رویه‌ای برخلاف آن گرفته شد و در دوران ریاست جمهوری اخیر به نحوی پررنگ شد که احیانا به جای رویه های علمی و فرهنگی برای آن تدابیر سیاسی و چکشی اخذ شد  ـ  اما همچنان کلان ترین مساله در حوزه علوم انسانی و اندیشه به حساب می‌آید.

یکی از نهادهایی که به صورت خاص بر روی این مساله متمرکز شده بود و در واقع فلسفه وجودی اش نیز تحقق پوشانیدن به قامت علوم انسانی اسلامی بوده است موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی(ره) است. در سایت موسسه درباره اهداف تاسیس این موسسه می خوانیم :

با توجه به انگيزه‌هاي اصلي تشکيل مؤسسه، مهم‌ترين اهداف آموزشي و پژوهشي آن عبارتند از:
1. تبيين و به‌کارگيري معارف اسلامي در رشته‌هاي مختلف علوم انساني؛
2. تربيت محققان صاحب‌نظر در معارف اسلامي و علوم انساني، و داراي صلاحيت علمي لازم براي مقابله با انديشه‌هاي انحرافي و التقاطي؛
3. تربيت اساتيد باتجربه و متعهد به‌منظور تأمين اعضاي هيأت علمي حوزه و دانشگاه؛

 این موسسه در سال 1374 تشکیل شد و از عنایات خاص مسئولین نظام در ادوار مختلف نیز بهره مند بوده است به گونه ای که تمامی خواست های مسئولین آن از فرستادن شاگردان شان به دانشگاه های برجسته امریکا و اروپا گرفته تا پشتیبانی های مالی و همکاری با نهادهای دانشگاهی برای جذب هیئات علمی مدعوّ برای تدریس در این موسسه  فراهم شده بوده  ولیکن هدف از تشکیل موسسه که همان اسلامی سازی علوم انسانی بوده محقق نشده است!!

در واقع می توان گفت که موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی(ره) که با امید به تحقق رساندن علوم انسانی اسلامی و به تبع آن برپا کردن تمدن اسلامی آغاز به کار کرد در رویه‌ای نه چندان طولانی وارد عرصه سیاست و قدرت می شود و مسئولین اصلی و دانش آموختگان نخستین آن به جای فعالیت در کرسی‌های علمی و پژوهشی به رقابتهای انتخاباتی می‌‌پردازند.

اما نکته آن است که در این میان چه شده است؟ و چه چیزی باعث شده است که آن آرمان عزیز به این حضیض بیافتد؟

نگارنده در این مقام درصدد تحلیلی از این قضیه است ولیکن اصراری به صحت آن ندارد و از قضا امیدوار است که این تحلیل‌ها سراسر غلط باشند و قصه از جای دیگری آب بخورد.

به نظر می رسد که مساله عدم پیشرفت موسسه امام خمینی در حوزه اسلامی سازی علوم انسانی از ناحیه عدم التفات به ماهیت پیچیده این علوم آب می خورد.

علوم انسانی که در واقع ایدئولوژی اندیشه مدرن در اداره و کنترل کردن جوامع مدرن است و از قرن هفدهم و هجدهم یا همان عصر روشنگری نشات گرفته دارای ویژگی هایی همچون راسیونالیسم، دین گریزی و دین ستیزی، اومانیسم  و... است که بار ارزشی خود را بر ما تحمیل می کند.

حال نکته اصلی آن است که ما چگونه می خواهیم در این میدان بازی کنیم و اقتضائات و قوانین آن را نپذیریم؟ به نظر می رسد که این امر ناشدنی است . یعنی نمی توان وارد بازی‌ای شد که قوانین آن از پیش نوشته شده است ولیکن به آن قوانین تن در نداد. به عبارت دیگر حتی اگر شما بخواهی که برنده این بازی باشی با بهم زدن قوانین و شانتاژ و ... به مقصود نمی رسی بلکه باید با پذیرفتن این قوانین و آگاهی کامل از آنها رفتار و عمل خود را به گونه ای هماهنگ کنی که بتوانی نتیجه را به نفع خود رقم بزنی. به عبارت دیگر اگر شما قوانین این بازی را نپذیری اصلا وارد این بازی نشده اید حال ممکن است وارد بازی بهتر و برتری شوی و در آن بازی هم اتفاقا برنده باشید ولیکن باید به یاد داشته باشید که این بازی بازی قبلی نیست بلکه بازی نوینی است که شما خود آن را طراحی کرده اید. مساله علوم انسانی هم دقیقا همینگونه است . یعنی یا شما نباید وارد بازی علوم انسانی شوید و یا حتی اگر قصد اسلامی سازی آن را دارید باید داخل این پازل بازی کنید و خوب هم بازی کنید تا به مقصود برسید.

 در این میان من بر روی یکی از این خصوصیات علوم انسانی تاکید ویژه دارم و آن هم به رسمیت شناختن تکثرات در حوزه علوم انسانی است. به عبارت دیگر شما همانقدر در حوزه علوم انسانی و اسلامی سازی آن سهیم هستید که اجازه می دهید مخالفین تان سهم داشته باشند. این حرف اصلا ربطی به پلورالیست بودن ندارد بلکه بر ویژگی زایندگی علم بر مبنای دیالوگ تاکید می‌ورزد. یعنی شما هر چقدر از حریف قدرتری برخوردار باشید خودتان نیز قدرتر و توانمندتر خواهید شد. و این دقیقا همان حلقه مفقوده در رفتارهای موسسه امام خمینی است.

ریشه یابی این رفتار براساس جزم گرایی الهیاتی اصلا پیچیده نیست یعنی الهیات دانان این مجموعه براساس مبنای صحیح خود در معرفت شناسی که حقیقت را واحد دانسته اند آن را به اشتباه به حوزه رفتار نیز سرایت داده اند و از آن تمامیت خواهی حوزه اندیشه را نتیجه گرفته‌اند در حالیکه پذیرفتن تکثرات و عقاید مختلف در حوزه دانش و اجازه صحبت دادن به تمامی آنها اصلا به معنای پلورالیست بودن و تکه تکه کردن حقیقت و توزیع آن بین اندیشه های مختلف نیست.

در این میان آنچه که باید بزرگان این مجموعه بدان دقت می کردند این نکته است که اصل فلسفه وجودی موسسه شان نیز سنتزی است که از تعامل تز روشنفکری و مسائل آن و آنتی تز حوزه علمیه سنتی  که توانایی پاسخگویی به سوالات روشنفکری را نداشته. به عبارت دیگر بزرگان این مجموعه باید توجه می کردند که منشا اصلی پیدایش آنان همین عکس العمل به جریان روشنفکری جاری در جامعه بوده است. در حالیکه بزرگان این موسسه پس از تثبیت موقعیت شان سعی در برکناری جریان های مخالف خود داشته اند. این همان رفتاری است که باعث می شود کمک هزینه ابوالقاسم فنایی نویسنده کتاب اخلاق دین شناسی در انگلستان قطع شود و یا مصطفی ملکیان دیگر جایی برای تدریس در این موسسه نداشته باشد و  یا در همین سالهای اخیر موجبات اخراج محسن غرویان را از موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی به خاطر مصاحبه ای که با روزنامه شرق داشت و در آن سخنانی مخالف میل مسئولین موسسه در حوزه دین شناسی و مساله زنان بیان کرد را فراهم آورد. این رفتار در سیاست گذاری های کلان موسسه نیز حضور دارد به عنوان مثال تنها کسانی می توانند کارشناسی ارشد خود را در این موسسه بخوانند که کارشناسی نیز در آنجا بوده باشند و تنها کسانی می توانند مقطع دکتری خود را در آنجا بخوانند که کارشناسی ارشد را نیز در آن جا خوانده باشند و این یعنی یک محیط بسته علمی که تاب تحمّل هیچگونه سلیقه مخالفی را در خود ندارد خاصتا با گزینشی که در ابتدای مقطع لیسانس صورت می گیرد. این رویه در موارد دیگر نیز دیده می شود . به عنوان مثال اگر شما بخواهید یکی از پایان نامه هایی را که در این موسسه نوشته شده ببنید اجازه ندارید مگر آنکه از اعضاء و دانش آموختگان این موسسه باشید و ...

با توجه به این نکات آنچه که بیش از هر چیز خودنمایی می کند همین به رسمیت نشناختن تکثرات موجود در علوم انسانی است . باز هم تاکید می کنم که به رسمیت شناختن این تکثرات هیچ ملازمه ای با پلورالیسم ندارد بلکه تنها توجه دادن به این نکته است که علم صرفا در دیالوگ به وجود می آید واین تز و آنتی تز قرار گرفتن نظریات متقابل است که می تواند موجبات به ثمر نشستن سنتزی جدید ـ بخوانید علوم انسانی اسلامی ـ شود.

در واقع من بر این عقیده هستم که این تخطی از اصلِ روشِ دینی برخورد با آراء مختلف نیز هست. به عنوان مثال امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند: من استقبل وجوه الآراء عرف مواقع الخطاء); «کسی که از آرای گوناگون استقبال کند، لغزشگاهها را خواهد شناخت .» و نیز می فرمایند: اضربوا بعض الرای ببعض یتولد منه الصواب; «افکار مختلف را با یکدیگر مقایسه کنید; راه صحیح از آن به دست خواهد آمد»( میزان الحکمه ج 4 ص 34-36).

از سوی دیگر تاکیدات رهبر معظم انقلاب بر کرسی های آزاد اندیشی و برانداختن رسم تکفیر در حوزه های علمیه که از فرمایشات ایشان در دو سفر آخرشان به حوزه علمیه بوده است اشعار به همین نکته دارد. و اینها دقیقا همان نکاتی است که ما جای خالی آنها را در این موسسه به وضوح مشاهده می کنیم.

حال نکته این است که با وجود  نقصانی به این بزرگی در رفتار علمی این مجموعه دیگر جایی برای این گفتمان در میان اهالی علوم انسانی باقی نمی ماند. چراکه براساس همان قاعده ای که هر چقدر برای دیگران سهم قائل شوی همان قدر سهم می بری این مجموعه و فعّالین‌اش هیچ سهمی در فضای فکری و اندیشه این مملکت نخواهند داشت. یعنی بر خلاف هدف سوم شان که تامین نیروی انسانی و هیات علمی مورد نیاز حوزه و دانشگاه بوده است هیچگاه روی گشاده‌ای در محیط های علمی و آکادمیک به خود ندیده اند و دقیقا در همین جاست که روی دوم فعالیت های موسسه که همان عملگرایی برای کسب قدرت است آغاز می شود. یعنی وقتی که شما از طریق تعاملات علمی نتوانید جایی برای خود باز کنید و اندیشه های خود در بستر جامعه فکری و فضای عمومی اجتماع ترویج کنید و از این طریق کسب قدرت کنید ، این قدرت است که باید برای شما راه را هموار کند و پای شما را به عرصه های جدید علمی باز کند. احتمالا از اینجا به بعد است که باید شاهد حضور دانش آموختگان موسسه امام خمینی در جاهایی مانند مرکز مطالعات مجلس بوده و یا به سفارش اهالی بهارستان آنها را اساتید این دانشگاه و آن پژوهشکده ببینیم.

==========================================================

بعدن نوشت: لازم به گفتن نیست که طلاب نو پایی چون حقیر خود را تا چه میزان وامدار بزرگانی چون آیت الله مصباح یزدی می‌دانند و نوشتن این مطالب اصلا به معنای عدم ارادت به ایشان نیست. از سوی دیگر به هیچ وجه نیز نمی‌خواهم منکر خدماتی باشم که موسسه در طول این سالیان انجام داده است و یا قصد نادیده گرفتن دوستانی که در این مجموعه تربیت شده اند نیست. کما لایخفی علی اهل النظر و البصر.

نوشته شده توسط مرتضی روحانی  | لینک ثابت |